نویسنده :
آسیه - ساعت ٢:٠٠ ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱
سلام نفس عزیزم
مگه میشه من تو رو یادم بره
مطمئن باش خدای بزرگ بهترین ها رو برات میخواد و میخواد در بهترین زمان هدیه زیبایش رو بهت تقدیم کنه عزیزم
نیازم این بار بخاطر خاله نفس وب رو آپ میکنم عزیزم
نیازم دیروز 3 ماهش تموم شد و من باز خداوند رو برای تک تک این لحظات شکرگذارم
خیلی شیرین شدی مامان ماشاالله....حسابی برامون میخندی عزیزم
انواع صداها رو از خودت در میاری انگار میخوای برامون حرف بزنی
همش با چشم نازت دنبالمون میکنی
خلاصه بگم برا خاله نفس که ماه شدی عزیزم
خاله سونیای گل هم نی نی ش چند ماه دیگه بهمون میپیونده
خدایا دامن همه منتظرا رو سبز کن مثل لطف بزرگی که در حق من و سونیا کردی
چون میترسم کسی از قلم بیوفته اسم نمیارم ولی میدونم که خدا صدای نیازم رو میشنوه
اینم جدیدترین عکس دخترم که در روز 3 ماهگیش یعنی دیروز گرفته شده

نویسنده :
آسیه - ساعت ٢:٠۳ ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٠

اینجا هم داره با تمام توان دستش رو میخوره




نویسنده :
آسیه - ساعت ۱:۳٤ ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٠
مامانی قربونت بره دخترم فردا 2 ماهه میشی عزیز دلم
و من همچنان خدا رو برای تک تک این لحظات شاکرم
خداوندا ازت ممنونم بابت رحمتی که بهم عطا کردی
جونم برات بگه که تو فردا داری 2 ماهه میشی یعنی امروز 59 روزته و برا اینکه فردا تعطیل بود من امروز بردم و واکسنت رو زدم...الهی مامان برات بمیره که چقد درد داشت
ولی تو صبور تر از این حرفایی واکسنت که زده شد انگار 1 سالی درد داشتی...آروم خوابیدی
ماشاالله بهت دخترم بزرگتر شدی ...حرف زدنت بیشتر شده
ماشاالله خیلی از خودت برامون صدا در میاری
خیلی بیشتر میخندی
صدا در آوردنت دیگه از دیروز 2 بخشی شده
عزیزم خدا حفظت کنه
راحت 1 تا 2 دقیقه سرت رو بالا نگه میداری
انشاالله عروست کنم مادر
فرشته مهربون من دعا کردن برای خاله های منتظر رو فراموش نکن
دعا کردن برای همه دختر و پسرای دم بخت هم فراموشت نشه مهربون من
دوستت دارم عزیزکم
نویسنده :
آسیه - ساعت ۱:۱٥ ب.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠
نیاز عزیزم 26 بهمن 1 ماهه شدی و من خدا رو برای تک تک این لحظات شاکرم
ببخشید مامان نمیرسم زیاد بیام اینجا برات بنویسم همه وقتم صرف خودت میشه عزیز دلم
امروز 1 ماه و 5 روزت هست و تو هر روز داری بزرگتر میشی و دلبریات بیشتر میشه
یه خبر خوب دارم فرشته خاله سونیا اومده تو دلش ...........وای خدا شکرتتتتتتتتتتتتتتت
خدایا از این فرشته های ناز نصیب نفسمون هم بکن....الهی امین
خدایا مراقب فرشته ناز من نیازم باش
خودت دادی خودتم همیشه و در همه حال مراقبش باش
راستی نیازم بابایی دوباره داره میاد پیشمون....من که خیلی خوشحالم دلم براش یه ذره شده
نویسنده :
آسیه - ساعت ٦:۱۳ ب.ظ روز یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠
بالاخره دختر گل منم قدم روی چشم ما گذاشتن و زندگیمون رو پر از شادی و شور و عشق کردن
نیاز عزیزم در تاریخ 26 دی ماه 1390 در ساعت 10:10 صبح با وزن 3 کیلو و 170 گرم و قد 49 سانتی متر و دور سر 34 چشم به جهان گشود
انشاالله 120 سال زندگی در اوج سلامت و شادی داشته باشی دختر نازنینم
شب قبل یعنی 25 دی رفتم بیمارستان و بستری شدم برا عمل فردا صبح
شب تا صبخ اگه شما خوابیدید من نخوابیدم
باورتون نمیشه از استرس خوابم نمیبرد هر کی هم زنگ میزد کلی گریه میکردم....همسری بهم زنگ زد از بس پشت تل گریه کردم خودمم خسته ام شد....اینقد استرس داشتممممممم
صبح شد و ساعت 7 خانواده با همسری اومدن بیمارستان....تا ساعت 9:45 که اسم منو خوندن که اماده شم بریم اتاق عمل
سوند رو صبح زود وصل کرده بودن که درد نداشت فقط سوزش داشت....ولی خوب میشد باهاش کنار اومد
خلاصه راهی اتاق عمل شدیم...از ترس پرستارا فکر میکردن غش کنم یکیش هی بهم میگفت زود بشین وگرنه غش میکنی به زور راضیش کردم که بابا غش نمیکنم....ههههه
خلاصه ما رو بردن تو اتاق حالا دعوا شروع شد سر بیحسی و بیهوشی من که از ترسم میخواستم بیهوش شم با صحبت های دکتر بیهوشی و تکنسین بیهوشی راضی شدم بیحس شم....اینقد تو این مدت اطلاعات جمع کرده بودم که تکنسین بیهوشی تعجب کرده بود میگفت تو که خودت خوب میدونی چرا میخوای بیهوش شی
خلاصه اغفال شدم و بی حسی رو انتخاب کردم
به دکتر بیهوشی گفتم میترسم از ترس وسط عمل کم بیارم کگفت قول میدم هر جا کم آوردی آمپول بهت بزنم بخوابی
شروع کردنم به زدن آمپول بیحسی...دکتر بسیار مهربون گفت هر کاری خواستم بکنم بهت میگم کخه دقیقا همین کار رو هم کرد....بیحسی به روش اسپاینال بود
باورتون نمیشه اصلا نفهمیدم کی آمپول رو زد ...کارش خیلی عالی بود خدا خیرش بده
دکتر اومد بالای سرم و سلام کرد و رفت کارش رو شروع کرد
از ترس و استرس تمام بدنم میلرزید....اینقد ترسیده بودم دکتر بیهوشی اومد سرم رو گرفت گفت ترس چیزی نیست و سریع تا بچه دنیا اومد بهم آمپول زدن گفت دیگه نمیتونه تحمل کنه....منم که ترسو خلاصه خوابیدم تا وقتی میخواستن ببرنم ریکاوری برای برگشتن حس به پاهام
از زیر سینه که حس میرفت دردا هم کم کم شروع شد....ولی به نظر من درد سزارین رو اگر آستانه تحمل دردتون بالا باشه میتونید تحمل کنید ....
نوبت من بود برم به بخش همراهم رو که شوهرم و مامانم و یکی از خواهرام بودن رو صدا زدن...البته خودمم تعجب کردم چه جوری اجازه دادن همسرم بیاد کمکشون....اونا رو که دیدم به روی هر 3شون لبخند زدم....مامانم الهی چشماش پر از اشک بود....شوهرمم حسابی ترسیده بود....منم میخندیدم با وجود درد که مامانم اینا ناراحت نشن....تمام بدنم هم به طرز وحشتناکی میلرزید که گفتن طبیعیه
پرستارا کلی تعجب کرده بودن که چه مریض خوبی ....میخنده...از کادر اتاق عمل و ریکاوری تشکر کردم و رفتم به بخش ...توی بخشم برخلاف همه که کلی آه و ناله میکردن من میخندیدم...درد داشتم ولی خوب باید تحمل میکردم دیگه...زایمان مگه بدن درد هم میشه
من که از عملم خیلی راضی بودم و اینکه سزارین کردم
اینم عکس نیاز نازم روز اول

3 روزگی نیاز زندگیم

اینم جدیدترین عکس دخترم امروز

نویسنده :
آسیه - ساعت ۱٢:٥٢ ق.ظ روز جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠
سلام دخمل مامان
خوبی نازنینم؟ دیگه حسابی جات تنگ شده ها
ولی نگران نباش تا 4 روز دیگه قدم روی چشم ما میذاری و به دنیا میای عزیزم
26 دی انشاالله توی بغلمی به یاری خدای بزرگ
مامان جون تو پاک و معصومی این روزای آخری هم که تو دل مامانی هستی برای همه منتظرا دعا کن عزیزم....بعد کع دنیا اومدی هم با هم باز دعا میکنیم
سونیا
نفی
مانیا
فاطمه
ملیحه
ملیح
نسرین
مامانی
و بقیه دوستانی که از قلم انداختم
و خداوند انشاالله زمینه ازدواج همه دخترا رو فراهم کنه تا بتونن حس زیبای مادر شدن رو بچشن
الهی آمینننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن
دخترم منتظرتم صحیح و سلامت بیا در آغوشمممممممم
راستی بابایی هم داره شنبه میاد
برای دیدنش بیقرارممممممممممممممممممممممممم
بوس برای هر دوتون هم تو و هم بابایی گل دخترم
نویسنده :
آسیه - ساعت ۱٠:٠۱ ق.ظ روز شنبه ۳ دی ۱۳٩٠
سلام دخمل طلام
اومدم خونه مادرجان و تا وقتی تو دنیا بیای اینجا میمونیم
علاوه بر اون بعدشم میمونیم
کلا میمونیم
ولی اینقد دلم برای بابایت تنگ شده....نمیدونم چیکار کنم همش بیادشم
خیلی دوستش دارم....
تصمیم دارم شاید بعد از اینکه دنیا اومدی و چله ات تموم شد برگردیم خونه خودمون
البته هنوز معلوم نیست چیکار کنم
بابایی اصرار داره که تا عید بمونم میگه اینجوری راحتتری کمک داری تو نگهداری از دخمل طلامون
بازم یادت نره دعا کنی همه مامانای منتظر رو
خصوصا سونیا و نفس
دوست دارم عزیزم....و منتظر بمون و به وقتش بیا تو بغل مامانی صحیح و سلامت عزیزم
نویسنده :
آسیه - ساعت ۱۱:٥۱ ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠
سلام مامانی
امروز دوباره رفتم سونوگرافی
از دکیت همه چیز پرسیدم گفت خدا رو شکر همه چیزت خوبه و جای نگرانی نیست
گفت اصلا استرس نداشته باشم
منم که میدونی همش الکی استرس دارم
خلاصه اینکه همه چی خوب بود
8 یا 7 هفته دیگه همدیگه رو میبینیم گلم
راستی خاله سونیا آی یو آی کرده یادت نره براش دعا کنی
همینطور خاله نفس تا زودی نی نی هاشن بیان پیششون
برای همه مامانای منتظم دعا کن عزیزم
← صفحه بعد